تبليغاتX
پرچمهای سیاه خراسان
 
 به سايت  پرچمهای سیاه خراسان  خوش آمدید    بررسی روایات مربوط به یاران درفشهای سیاه ایران و خراسان در عصر ظهور 
       
 
  اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 
آخرين اخبار ارسالي سایت
انتخاب طرح قرآنی بيرق‌های سياه خراسان به عنوان ایده منتخب جشنواره آخرين منجی
بیرقهای سیاه و لفظ جلاله الله در طرح نگارش علیا
امام محمد باقر (ع) : قائم ما در الر بپا خيزد
زمینه سازی برای بازسازی حرم ائمه بقیع با برافراشتن پرچمهای سیاه خراسان
شرح تصويری آيه شريفه «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم» بر روی پايگاه ثقلين قرار گرفت
زمينه سازي نهايي براي ظهور امام زمان (عج)
ظهور از واقعیت تا تطبیق
آخرین فتنه
آخرالزمان، جنگ جهانی سوم ؛ و ائتلاف صليب و صهيون و وهابيت
ظهورامام زمان جدی است
 
آلبوم تصاویر منتخب سایت
 
فهرست اصلي
صفحه اصلي
آرشيو مطالب
عناوين مطالب
لينکستان
تماس با ما
 
آرشيو مطالب سایت
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/08/01 - 89/08/30
89/05/01 - 89/05/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/01/01 - 87/01/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
84/11/01 - 84/11/30
 
موضوعات

ایرانیان صاحبان پرچمهای سیاه

پرچمهای سیاه و بازسازی بقیع

پرچمهای سیاه و قرآن علیا

پرچمهای سیاه و کمان عاشورا

پرچمهای سیاه و وبلاگهای منتظر

کمربندهای سیاه

پرچمهای سیاه تاریخ

رموز رنگ سیاه

روانشناسی رنگها

کتابت با جوهر سیاه

خراسان و پرچمها

رنگ شناسی در مذهب

رسانه در اسلام

قرآن و سیاهی خط

پرچمهای عزای حسینی

دهه فاطمیه و بیرقها

خسوف و سیاهی ماه

کسوف و سیاهی آفتاب

سیاهی شب و نماز

سیاه و سفید

جمع رنگها و سیاهی

سیاه چاله و سفید چاله

دود و سیاهی و دخان

درفشهای سیاه خراسان

 


تشرّفات در ایران

بعد از اين صحبت‌ها از ما گذشت و رفت. ما هم از محلّ عبور و جاي پاي او رفتيم تا به اوّل گردنه رسيديم و نفس راحتي كشيديم، امّا اثر قدم او را از آن مكان به بعد نديديم، با آنكه از زمان ديدن او و رسيدن ما به آنجا, هوا كاملاً صاف و آفتاب نمايان و برف تازه‌اي غير از بـرف قـبـلي نباريده بود و عبور از ميان گردنه هم بدون آنكه قدم در برف اثر كند, ممكن نبود.



تشرّف آخوند ملّا محمود عراقي(ره)


عالم معاصر, آخوند ملّا محمود عراقي(ره), نقل كرده است: مـن در اوايـل جـوانـي، در بروجرد در مدرسة شاهزاده، مشغول تحصيل علم بودم. هواي آن شهر مـعتدل است و در ايّام نوروز، باغات و اراضي آن سبز و خرّم مي‌شود و آثار زمستان و برف و سرماي هـوا از بـين مي‌رود ولي دو فرسخ از شهر كه به سمت اراك برويم بلكه كمتر از دو فرسخ، زمستان غالباً تا اوّل خرداد ثابت و برقرار است.

اوايـل فـروردين، چون هوا را معتدل ديدم و درس‌ها هم به خاطر رسومات نوروز تعطيل بود, با خود گـفـتـم قـبـر امـام‌زاده سهل بن علي(ع) را كه در روستاي آستانه است، زيارت كنم. آستانه از روسـتـاهـاي بخش كزاز شهر اراك است و اين امام‌زاده در هشت فرسخي بروجرد واقع شده است. جمعي از طلّاب هم، بعد از اطّلاع از قصد من، همراه من شدند و با لباس و كفشي كه مناسب هواي بـروجـرد بـود پـيـاده بـيرون آمديم و تا پاية گردنه، كه تقريباً در يك فرسخي شهر واقع است راه پيموديم. در مـيـان گـردنـه، بـرف ديـده مي‌شد, ولي به خاطر آنكه در كوهستان تا ايّام تابستان هم برف مي‌ماند, اعتنايي نكرديم.

وقتي از گردنه بالا رفتيم، صحرا را هم پر از برف ديديم، ولي چون جاده كـوبـيده بود و آفتاب مي‌تابيد و تا رسيدن به مقصد بيش از شش فرسخ باقي نمانده بود, به راهمان ادامـه داديـم. بـا خـود حـسـاب كرديم كه دو فرسخ ديگر را در آن روز مي‌رويم و شب را كه شب چـهـارشـنـبـه بود, در يكي از روستاهاي بين راه مي‌خوابيم.

فقط يك نفر از همراهان از همان جا بـرگـشـت. عصر به روستايي رسيديم و در آنجا توقّف كرديم و شب را همانجا خوابيديم.

صبح وقـتـي بـرخـاستيم، ديديم برف باريده و راه را بسته و مخفي نموده است. با اين وجود وقتي نماز خوانديم وآفتاب طلوع كرد, آمادة رفتن شديم.

صـاحـب مـنزل مطّلع شد و ممانعت كرد و گفت: جاده‌اي نيست كه از آن برويد و اين برف تازه، همة راه‌ها را بسته است.

گفتيم: باكي نيست، زيرا هوا خوب است و روستاها به يكديگر متصّل هستند و مي‌توانيم راه را پيدا كنيم، لذا اعتنايي نكرديم و به راه افتاديم.

آن روز را هم با سختي تمام رفتيم. عـصـر وارد روسـتـايي شديم كه از آنجا تا مقصد, تقريباً كمتر از دو فرسخ مسافت بود. شب را در خانة شخصي از خوبان، به نام حاجي مراد خوابيديم. صبح وقتي برخاستيم، هوا به شدّت سرد شده بود و برف هم بيشتر از شب گذشته باريده بود, امّا ابري ديده نمي‌شد.
نـمـاز صبح را خوانديم و چون مقصد نزديك و شب آينده، شب جمعه و مناسب زيارت و عبادت بود و در وقت بيرون آمدن، هدف ما درك زيارت اين شب بود, باز به راه افتاديم، به اين حساب كه بين ما و مـقـصد، روستايي است كه متعلّق به بعضي از بستگان من مي‌باشد, اگر هم نتوانستيم به امام‌زاده بـرسـيـم، مي‌توانيم در آن روستا توقّف كنيم و من صلة‌رحم كنم.

وقتي صاحب منزل قصد ما را فـهـمـيـد, مـا را از حركت باز داشت و گفت: احتمال از بين رفتن شما وجود دارد, بنابراين جايز نيست برويد.

گـفـتـيـم: از ايـنجا تا روستاي بستگان ما مسافت چنداني نيست و بيشتر از يك گردنه فاصله نـداريم و هواي آن طرف هم كه مثل اين طرف نيست، بنابراين فقط يك فرسخ از راه برفي است و در يك فرسخ راه هم ترس از بين رفتن نمي‌باشد.

بـه هـر حال از او اصرار و از ما انكار و بالأخره وقتي اصرار كردن را بي‌فايده ديد, گفت: پس كمي صبر كنيد تا برگردم.

اين را گفت و رفت و در اتاق را بست. وقـتي رفت، به يكديگر گفتيم مصلحت در اين است كه تا نيامده برخيزيم و برويم، زيرا اگر بيايد باز هم ممانعت مي‌كند, لذا برخاستيم تا خارج شويم، امّا ديديم در بسته است.
فهميديم كه آن مرد مـؤمـن بـراي آنكـه از رفتن ما جلوگيري كند, حيله‌اي به كاربرده و در را بسته است، لذا مجبور شديم همانجا بنشينيم.

در همين لحظات طفلي را ميان ايوان ديديم كه كاسه‌اي در دست دارد و مي‌خواهد از كوزه‌اي كه آنجا بود, آب ببرد. به او گفتيم: در را باز كن. او هـم بـي‌خبر از موضوع در را باز كرد.

به سرعت بيرون آمديم و به راه افتاديم. بعد از آنكه از اتاق و حياط, كه بالاي تلّي قرار داشت، خارج شديم، صاحب منزل كه براي انداختن برف بالاي بام رفته بود, ما را ديد و صدا زد: آقايان عزيز, نرويد كه تلف مي‌شويد.

بيچاره هر قدر اصرار كرد كه حالا كجا مي‌رويد؟ فايده‌اي نداشت و ما اعتنا نمي‌كرديم. وقـتـي اصـرار را بـي‌فايده ديد, دويد و صدا زد راه بسته و ناپيدا است و شروع به نشان دادن مسير نـمـود كه از فلان مكان و فلان طرف برويد و تا جايي كه صدايش مي‌رسيد, راهنمايي مي‌كرد و ما راه مي‌رفتيم.

مـسـافتي كه از آن روستا دور شديم، راه را كه كاملاً بسته بود, نيافتيم و بي‌خود مي‌رفتيم. گاه تا كـمر يا سينه به گودال‌هايي كه برف آنها را هموار كرده بود فرو مي‌رفتيم و گاه مي‌افتاديم و بدتر از هـمـه آنكه، رشتة قنات آبي در آن جا بود كه برف و بوران، اثر چاه‌هاي آن را بسته بود و ترس افـتـادن در آن چـاه‌هـا را هـم داشـتـيـم.

بـه علاوه آنكه، راه نامشخّص و برف هم غالباً از زانوها مي‌گذشت كفش و لباس هم مناسب با هواي تابستان بود. گاهي بعضي از رفقا چنان در برف فرو مي‌رفـتـند كه نمي‌توانستند خارج بشوند, مگر اينكه بقيّه او را بيرون بكشند. با وجود اين حالت، چون هوا آفتابي و روشن بود, مي‌رفتيم.

در بين راه، ناگاه ابرها به يكديگر پيوست و هوا تاريك شد, بـرف و بـوران هم شروع شد و سر تا پاي ما را خيس نمود, اعضاي بدنمان از وزيدن بادهاي سرد و وجـود بـرف و بـوران از كار افتاد, به همين جهت همگي از زندگي خود نااميد شديم و به هلاكت خـود يـقـين پيدا كرديم.

با پيش آمدن اين حالت انابه و استغفاركرديم و شروع به وصيّت كردن به يكديگر نموديم. بعد از وصيّت‌ها و آمادگي براي مردن، من گفتم: نبايد از فضل و كرم خداوند مأيوس شد. ما بزرگ و ملجأ و پناهي داريم كه در هر حال و زماني قدرت ياري و كمك ما را دارد, بهتر آن است كه به او استغاثه كنيم.

دوستان گفتند: اين شخصي كه مي‌گويي، كيست؟ گـفـتـم: امـام عـصـر و صـاحـب امر, حضرت قائم(ع) را مي‌گويم.

تا ايـن سـخن را از من شنيدند, همگي به گريه افتادند و ضجّه زدند و صداها را به واغوثاه و أدركنا يا صاحب الزّمان، بلند نمودند. ناگاه باد, آرام و ابرها پراكنده و آفتاب ظاهر شد. وقتي اين وضع را ديديم بسيارخوشحال و مسرور شـديـم، امّا همين كه اطراف را نگاه كرديم، ديديم در چهار طرف غير از كوه و تپه چيزي مشاهده نمي‌شود و آن راهي كه بايد مي‌رفتيم، مشخّص نبود.

از ترس آنكه اگر برويم شايد راه را اشتباه كنيم و طعمة درندگان شويم، متحيّر مانديم. در هـمـيـن حـال ناگهان ديديم كه از طرف مقابل بر بالاي بلندي، شخصي پياده ظاهر شد و به طرف ما آمد.

همه خوشحال شديم و به يكديگر گفتيم: اين همان گردنه‌اي است كه بين ما و منزل باقي مانده است و اين شخص هم از آنجا مي‌آيد.

او بـه طرف ما و ما به سمت او روانه شديم تا آنكه به يكديگر رسيديم.
شخصي بود به لباس مردم آن نواحي كه ما تصوّر كرديم از اهالي آنجا است و از او راه راپرسيديم. گـفـت: راه همين است كه من آمدم و با دست اشاره به آنجايي كه اوّل ديده شد, نمود وگفت: آن هم اوّل گردنه است.

بعد از اين صحبت‌ها از ما گذشت و رفت. ما هم از محلّ عبور و جاي پاي او رفتيم تا به اوّل گردنه رسيديم و نفس راحتي كشيديم، امّا اثر قدم او را از آن مكان به بعد نديديم، با آنكه از زمان ديدن او و رسيدن ما به آنجا, هوا كاملاً صاف و آفتاب نمايان و برف تازه‌اي غير از بـرف قـبـلي نباريده بود و عبور از ميان گردنه هم بدون آنكه قدم در برف اثر كند, ممكن نبود. ضمن اينكه از بلندي، تمام آن صحرا نمايان بود, و ما هر چه نگاه كرديم آن شخص را در آن بيابان هموار نديديم.

تمام همراهان از اين موضوع تعجّب كردند! هر قدر در اطراف نظر انداختيم كه شايد جاي پايي پيدا كـنـيم، ديده نشد. حتّي از بالاي گردنه تا ورود به روستاي خودمان كه نزديك به نيم فرسخ بود, همّت را بر آن گماشتيم كه اثر پايي پيدا كنيم، ولي با كمال تعجّب پيدا نكرديم و نديديم.

پس از ورود به آن روستا پرسيديم: امروز اينجا و اين طرف گردنه، برف تازه باريده؟ گـفـتند: نه، بلكه از اوّل روز تا به حال هوا همين طور صاف و آفتاب نمايان بوده است، جز آنكه شب گذشته برف كمي باريد.

از ديـدن ايـن امـور غـيـر طبيعي و آن اجابت و دستگيري بعد از استغاثة ما, براي من و بلكه همة هـمراهان هيچ شكّي در اينكه آن شخص، آقا و مولايمان حضرت وليّ عصر، ارواحنافداه، يا آنكه مأمور خاصّي از آن درگاه بوده است، نماند.


ماهنامه موعود شماره 105

www.alr.ir تماس با ما  
 ليست آخرين خبرهاي مهم
 
سرخط آخرین اخبار
  >
 


 

امکانات سایت
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:


نويسندگان :


 

 
دوستان

لینکستان سایت

درباره پرچمهای سیاه خراسان

صفحه نخست

تماس با سایت

لینکستان

پایگاه تخصصی ثقلین

سایت بازسازی بقیع

موسسه خبری ثقلین مشهد

کارگاه آموزشی خوشنویسی

دانشگاه مجازی انتظار

اندیشه های نو در فیزیک

نوای قلم

 

لوگوي دوستان
پخش دعای عرفه قسمت اول
پخش دعای عرفه قسمت دوم
پخش دعای عرفه قسمت سوم
پخش دعای عرفه قسمت چهارم
ورود به صفحه اختصاصی اخبار موسسه ثقلین در خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا



 

 

 
 
 

All Right Reserved By alr.ir

Design & Copyright & Supporting Tools By
Waiting University